حرف آخر....شروع ناخواسته

خرید بک لینک
خدایا سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم...هرچی التماس و ناله کردم که نشد ..هرچی نظر کردم که نشد...نمیدونم توقع من بالا بود یا حقم نبود...هرچی که بود چیزی که نباید میشد شد دیگه...میگن به هرچی فکر کنی همون برات پیش میاد...ولی من که به این فکر نمیکردم...

این روزها خیلی با خودم کلنجار میرم که آیا واقعا از خدا بودنت برمیاد که بخوای بندتو درگیر شرایطی کنی که بهش ثابت بشه ناشکری کرده یا اشتباه کرده؟؟؟؟ نمیدونم اصلا شرایط زاده ی خود ادمه یا سرنوشتی هست که خودت برامون رقم زدی...

خدایا هرچی که بود و به هر دلیلی که بود اتفاقی که نباید میافتاد افتاد بالاخره...دیگه حتی نمیخوام التماست کنم...باید خودت دلت بخواد که بدی..اگه نخوای فکر میکنم از چشمهامم خون بیاد راهی برای فرار از تقدیرت نیست..

نمیخواستم باعث نارحتی پدر و مادرم بشم ولی دیگه چاره نیست...

ای خدا چرا هرچی بیشتر پیش میرم زندگی سخت تر میشه...چرا مسیرش تنگ تر و تاریک تر میشه...آ[ه ای خدا کی تموم میشه این روزها...خدایا کی تمام میشه...

پایان تمام این سختیها با یه لبخندت به زندگی من قابل حله..

خدایا حتی دیگه نمیخوام التماست کنم

فقط یه خواسته دیگه دارم

حداقل کمک کن این روزها هرچی زودتر بگذرن...کاش میشد چشمهارو بست و باز کرد و طوفان سهمگین سختیهای زندگیم تموم میشد...

خدایا خدایا خدایا خدایا ....دیگه به چه زبونی بگم..چیکار کنم اخه ای خدا...نگاهم کن....

آخه چطوری تو چشمهای بابا نگاه کنم و حقیقتو بهش بگم...مامانم چی میشه...آخه خدایا خودت خدایی کن...

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۶ |
خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

صفحه بندی