نوشته ای از یک دوست که به دلم نشست

خرید بک لینک

درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی....و بعد خدا منتش را...نعمتش را... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند...قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود...یکی می آید که تو، به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ مادرانگی می گیری...به همینِ تسهیل بی بدلیل...خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی...و همان یک نفر را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر...درست مثل مادرت...دخترک یادت بماند که همه ی این ها خستگی دارد...نگرانی دارد...این حذفِ خودها!!!!! در خیلی از جاهایِ زندگی سخت است...گاهی درد هم دارد...یادت بماند تصمیمی که می گیری کبری است و خیلی بزرگ...مهیایش باش...اما می ارزد...همه ی همه اش...به همان مادرانگی می ارزد...مهیایش باش...فقط همین

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ |
خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

صفحه بندی