امروز دوباره من درجایی ایستاده ام که زندگی سخت ترین لحظاتش را برمن تحمیل میکند...دوباره روزگار دست سنگینش را بر گلویم گذاشته و فشار میدهد و من با گلویی پر از بغض در تلاشم تا راهی برای رهایی بیابم..نمیدانم چرا زندگی کمی ارام نمینشیند...بغض گلویم را گرفته دوست داشتم در دشتی به وسعت بیکران تنها باشم و با تمام وجودم فریاد برآورم که خسته ام...خدایا خسته ام...شاید آنجا دوراز هیاهوی شهر خداوند صدایم بیشتر بشنود..شاید خداوند مهرش شامل حالم شود...شاید خدا آنجا مرا ببیند...خسته ام...وای که چقدر زندگی بر من سخت میگیرد...گاهی خودم هم نمیدانم چرا زنده ام و چرا تلاش میکنم برای خلق تو...ولی با تمام اینها تورا میخواهم...
بارخدایا در این جهان لایتنهای میدانم که ذره ای بیش نیستم ..ذره ای کوچک ..خیلی کوجکم دربرابر بزرگی تو...ولی بازهم نا امید نمیشوم از درگاهت...خداوندا پناهم باش...در پایین ترین دره ناامیدی گرفتار امده ام...دستم را بگیر...جز تو کسی ندارم...
ما را در سایت خلوت انس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19